همایون رقابی

عمومی

 

باید اول بتو گفتن که

 

 

چنین خوب چرائی...

 

[تصویر:  morningblossomPU.jpg]

ای که از کلک هنر نقش دل‌انگیز خدایی

حیف باشد مه من کاین همه از مهر جدایی

گفته بودم جگرم خون نکنی باز کجائی

«من ندانستم از اول که تو بی‌مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپائی»

 

[تصویر:  celebrationoflearningPU.jpg]

 

مدعی طعنه زند در غم عشق تو زیادم

وین نداند که من از بهر غم عشق تو زادم

نغمه‌ی  بلبل شیراز  نرفتست  ز  یادم

«دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی»

 

 

[تصویر:  theworldbeyondPU.jpg]

 

تیر را قوت پرهیز نباشد ز نشانه

مرغ مسکین چه کند گر نرود در پی دانه

پای عاشق نتوان بست به افسون و فسانه

«ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجائیم در این بحر تفکر تو کجائی؟»

 

 

[تصویر:  nightsengulfingmagicPU.jpg]

گرد گلزار رخ توست غبار خط ریحان

چون نگارین خط تذهیب به دیباچه ی قرآن

ای لبت آیه ی رحمت،دهنت نقطه ی ایمان

<<هان نه خال است وزنخدان وسروزلف پریشان

که دل اهل نظربرد که سری ست خدایی>>

 

[تصویر:  growthPU.jpg]

تا فکندم به سر کوی وفا رخت اقامت

عمر بی دوست ندامت شد و با دوست غرامت

سر و جان و زر و جاهم همه گو: رو به سلامت

«عشق و درویشی و انگشت‌نمایی و ملامت

همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی»

 

[تصویر:  beingandnothingPU.jpg]

 

 

درد بیمار نپرسند به شهر تو طبیبان

کس در این شهر ندارد سر تیمار غریبان

نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان

«حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان

این توانم که بیایم سر کویت به گدایی»

 

[تصویر:  morningstarPU.jpg]

هر شب هجر بر آنم که اگر وصل بجویم

همه چون نی به فغان آیم و چون چنگ بجویم

لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو بجویم

«گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی»

 

[تصویر:  thecomingspringPU.jpg]

نرگس مست تو مستوری مردم نگزیند

دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند

جلوه کن، جلوه که خوزشید به خلوت ننشیند

«پرده بردار که بیگانه خود آن روی نبیند

تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی»

 

 

[تصویر:  theprophetabrahamPU.jpg]

نازم آن سر که چو گیسوی تو در پای تو ریزد

نازم آن جای که از کوی وفای تو نخیزد

شهریار آن نه که با لشگر عشق تو ستیزد

«سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد

چو بدانست که در بند تو خوشتر ز جدایی»

 

برچسب‌ها: تصاویر مینیاتوری, ادبی, زیبائی
نوشته شده در یکشنبه 23 آذر1393ساعت 1:37 توسط همایون رقابی|

دل...

 


برچسب‌ها: ادبی, دل, عشق
نوشته شده در سه شنبه 18 آذر1393ساعت 0:12 توسط همایون رقابی|

شعری از شهریار...

 

 


برچسب‌ها: ادبی, مشاهیر, شهریار
نوشته شده در دوشنبه 10 آذر1393ساعت 0:2 توسط همایون رقابی|

میگذرد...

 


برچسب‌ها: ادبی, زندگی, نکته ها
نوشته شده در شنبه 8 آذر1393ساعت 8:0 توسط همایون رقابی|

 

خاطره هـــــا...

 

در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

عشق ها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند

و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ....

دست ناخورده به جا می مانند ................

مهدی اخوان ثالث

 

 


برچسب‌ها: ادبی, مشاهیر, خواندنیها
نوشته شده در شنبه 8 آذر1393ساعت 0:2 توسط همایون رقابی|

 

شعری از مولانا...

 

عاشق نشدي زاهد،
ديوانه چه ميداني؟
در شعله نرقصيدي، پروانه چه ميداني؟
لبريز مي غمها،
شد ساغر جان من
خنديدي و بگذشتي، پيمانه چه ميداني؟
يك سلسله ديوانه،
افسون نگاه او
اي غافل از آن جادو، افسانه چه ميداني؟
من مست مي عشقم،
بس توبه كه بشكستم
راهم مزن اي عابد، ميخانه چه ميداني؟
عاشق شو و مستي كن، ترك همه هستي كن
اي بت نپرستيده،
بتخانه چه ميداني؟
تو سنگ سيه بوسي، من چشم سياهي را
مقصود يكي باشد،
بيگانه چه ميداني؟
دستار گروگان ده،
در پاي بتي جان ده
اما تو ز جان غافل، جانانه چه ميداني؟
ضايع چه كني شب را،
لب ذاكر و دل غافل
تو ره به خدا بردن، مستانه چه ميداني؟

 


برچسب‌ها: ادبی, شعر, مولانا
نوشته شده در جمعه 7 آذر1393ساعت 3:28 توسط همایون رقابی|

ارسالی: آقای حسین ابریشمکار(با تشکر)

 

این شعر ادم رو کجا میبره...  



بازگرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسبهای چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن ماناترند

درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود

باوجود سوز و سرمای شدید
ریزعلی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفترها به رنگ کاه بود

همکلاسی های درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم
لااقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچ ها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت بخیر
یاد درس آب و بابایت بخیر

ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشق ها را خط بزن.


برچسب‌ها: ادبی, خواندنیها, زندگی
نوشته شده در سه شنبه 4 آذر1393ساعت 10:48 توسط همایون رقابی|

 

عروسک سخن گو...

 

 
ای گل باغ دل که می خندی
ای پرستو که میهمان شده ای
 
زنده باد آن عروسکی که ترا
هر زمانت چو غنچه می شکفد
 
روزت این روزها غنیمت باد
روزگاری رسد که می بینی
 
ترسم آن روز ، همچو من امروز
خانه خالی چو گردد از مردم
 
بر درخت خزان خانه ما
چند روزی به آشیانه ما
 
زنده می سازد از سخنهایش
بشکفد چون لبان زیبایش
 
که به از این زمان زمانی نیست
میهمان هست و میزبانی نیست
 
سیر گردی ز چرخ و شکلک هاش
روی بر گیری از عروسک هاش

 محمد علی همایون کاتوزیان     -   1353     


برچسب‌ها: ادبی, شعر, خواندنیها
نوشته شده در چهارشنبه 28 آبان1393ساعت 3:23 توسط همایون رقابی|

غزلی از حافظ...


 

صبحــــــــــــدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت

                                                   ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

گل بخندیــــــــــــــــد که از راست نرنجیم ولی

                                                     هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

گر طمع داری از آن جام مرصـــــــــــع می لعل

                                                      ای بسا در که به نوک مــــــژه‌ات باید سفت

تا ابـــــــــــــــد بوی محبت به مشامش نرسد

                                                      هر که خاک در میخانــــــه به رخساره نرفت

در گلستان ارم دوش چو از لطف هــــــــــــوا

                                                       زلف سنبل بـــــه نسیم سحری می‌آشفت

گفتم ای مسند جــــــم جام جهان بینت کو

                                                      گفت افسوس که آن دولت بیــــــــدار بخفت

سخن عشق نه آن است که آیــــد به زبان

                                                     ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت

اشک حافظ خــــــــرد و صبر به دریا انداخت

                                                     چه کنــــــــد سوز غم عشق نیارست نهفت

 


برچسب‌ها: حافظ, غزل, ادبی
نوشته شده در یکشنبه 18 آبان1393ساعت 1:40 توسط همایون رقابی|

شعری از مولانا...


 

زندگی زیباست چشمی باز کن

گردشی در کوچه باغ راز کن

 

هر که عشقش در تماشا نقش بست

عینک بدبینی خود را شکست

 

علت عاشق ز علتها جداست

عشق اسطرلاب اسرار خداست

 

من میان جسمها جان دیده ام

درد را افکنده درمان دیده ام

 

دیده ام بر شاخه احساسها

می تپد دل در شمیم یاسها

 

زندگی موسیقی گنجشکهاست

زندگی باغ تماشای خداست

 

گر تو را نور یقین پیدا شود

می تواند زشت هم زیبا شود

 

حال من در شهر احساسم گم است

حال من عشق تمام مردم است

 

زندگی یعنی همین پروازها

صبحها، لبخندها، آوازها

 

ای خطوط چهره ات قرآن من

ای تو جان جان جان جان من

 

با تو اشعارم پر از تو می شود

مثنوی هایم همه نو می شود

 

حرفهایم مرده را جان می دهد

واژه هایم بوی باران می دهد



برچسب‌ها: ادبی, شعر, مولوی
نوشته شده در جمعه 16 آبان1393ساعت 12:0 توسط همایون رقابی|

سعدی...


 

شراب روی جانان...

 

 

غافلند از زندگی مستان خواب

                     زندگانی چیست مستی از شراب

تا نپنداری شــــــــرابی گویمت

                         خانه آبادان و عقل از وی خراب

از شراب روی جانان مست شو

                   کانچه عقلت می‌برد شرست و آب

قرب خواهی گردن از طاعت مپیچ

                 جامگی خواهی سر از خدمت متاب

خفته در وادی و رفته کاروان

                      ترسمش منزل نبیند جز به خواب

تا نپاشی تخم طاعت، دخل عیش

                    برنگیـــــــــری، رنج بین و گنج یاب

چشمهٔ حیوان به تاریکی درست

                   لؤلؤ اندر بحــــــر و گنج اندر خراب

هر که دایم حلقه بر سندان زند

                   ناگهش روزی بباشـــــــد فتح باب

رفت باید تا به کام دل رسند

                  شــب نشستــــی تا برآیــد آفتاب

سعدیا گر مزد خواهی بی‌عمل

                  تشنه خسبد کـــاروانی در سراب



برچسب‌ها: ادبی, شعر, سعدی
نوشته شده در چهارشنبه 14 آبان1393ساعت 2:14 توسط همایون رقابی|

که نیست...

 

در خیالات خودم
در زیر بارانی که نیست


می رسم با تو به خانه،
از خیابانی که نیست

می نشینی روبرویم،
خستگی در میکنی


چای می ریزم برایت،
توی فنجانی که نیست

باز ميخندی و ميپرسي
كه حالت بهتر است؟!


باز میخندم که خیلی،
گرچه میدانی که نیست

شعر می خوانم برایت،
واژه ها گل می کنند


یاس و مریم میگذارم،
توی گلدانی که نیست

چشم میدوزم به چشمت،
مي شود آیا کمی


دستهایم را بگیری،
بین دستانی که نیست..؟!

وقت رفتن می شود،
با بغض می گویم نرو...


پشت پایت اشک می ریزم،
در ایوانی که نیست

می روی و
خانه لبریز از نبودت می شود


باز تنها می شوم،
با یاد مهمانی که نیست...!

بعد توبعدازشما
این کار هر روز من است


باور این که نباشی،
کار آسانی که نیست...

 


برچسب‌ها: ادبی, شعر, خواندنیها
نوشته شده در جمعه 9 آبان1393ساعت 5:52 توسط همایون رقابی|

گفتگوئی با حافظ...

 

طنز

 

 گفتم: سلام خواجه، گفتا: علیک جانم

گفتم: کجا روانى ؟ گفتا: خودم ندانم

 

گفتم: بگیر فالى، گفتا: نمانده حالى

دائم اسیر گشتم در بند بیخیالى

 

گفتم که: تازه تازه شعر و غزل چه دارى

گفتا که: می سرایم تکنو ،رپ و سواری!

 

گفتم: کجاست لیلى ، مشغول دلربایى ؟

گفتا: شده ستاره در فیلم سینمایى

 

گفتم: بگو ز خالش، آن خال آتش افروز

گفتا: عمل نموده، دیروز یا پریروز

 

گفتم: بگو زمویش، گفتا: که مِش نموده

گفتم: بگو ز یارش، گفتا: ولش نموده

 

گفتم: چرا، چگونه؟ عاقل شدست مجنون؟

گفتا: شدید گشته معتاد گرد و افیون

 

گفتم: کجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟

گفتا: خریده قسطى یک ال سی دی به جایش

 

گفتم: بگو ز ساقى حالا شده چه کاره

گفتا: شده پرستار یا منشى اداره

 

گفتم: بگو ز زاهد، آن رهنماى منزل

گفتا: که دست خود را بردار از سر دل

 

گفتم: ز ساربان گو با کاروان غمها

گفتا: آژانس دارد با تور دور دنیا

 

گفتم: بکن ز محمل یا از کجاوه یادى

گفتا: پژو ، دوو، بنز ،کمری نوک مدادى

 

گفتم که: قاصدت کو؟ آن باد صبح شرقى

گفتا که: جاى خود را داده به فکس برقى

 

گفتم: بیا ز هدهد جوییم راه چاره

گفتا:بجاى هدهد دیش است و ماهواره!


برچسب‌ها: طنز, ادبی, شعر
نوشته شده در جمعه 2 آبان1393ساعت 0:58 توسط همایون رقابی|

 

تو آدم نشوی...

شعری از جامی

 

 

پدری با پسری گفت به قهر                     
                                            که تو آدم نشوی جان پدر              

حیف از آن عمر که ای بی سروپا                         
                               در پی تربیتت کردم سر
دل فرزند از این حرف شکست                           
                          بی خبر از پدرش کرد سفر
رنج بسیار کشید و پس از آن                               
                   زندگی گشت به کامش چو شکر
عاقبت شوکت والایی یافت                              
                        حاکم شهر شد و صاحب زر
چند روزی بگذشت و پس از آن                        
                          امر فرمود به احضار پدر
پدرش آمده از راه دراز                               
                    نزد حاکم شد و بشناخت پسر
پسر از غایت خودخواهی و کبر                           
                        نظر افکند به سراپای پدر
گفت گفتی که تو آدم نشوی                             
                  تو کنون حشمت و جاهم بنگر

              پیر خندید و سرش داد تکان
                                   گفت این نکته برون شد از در

من نگفتم که تو حاکم نشوی
 گفتم آدم نشوی جان پدر

جامی


برچسب‌ها: ادبی, طنز, شعر
نوشته شده در چهارشنبه 30 مهر1393ساعت 4:8 توسط همایون رقابی|

 

شوخی با شعرا...

 

 

ﺍﯾﻦ ﺷﺎﻋﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﻫﻢ ﺗﻌﺎﺩﻝ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺎ

ﻣﯿﮕﻪ : " ﺑﺮﺧﯿﺰ ﻭ ﻣﺨﻮﺭ ﻏﻢ ﺟﻬﺎﻥ ﮔﺬﺭﺍﻥ "

ﺗﺎ ﭘﺎ ﻣﯿﺸﻢ ﻣﯿﮕﻪ :

" ﺑﻨﺸﯿﻦ ﻭ ﺩﻣﯽ ﺑﻪ ﺷﺎﺩﻣﺎﻧﯽ ﮔﺬﺭﺍﻥ "
.
.
.
.
ﻓﻌﻼ ﻧﯿﻢ ﺧﯿﺰ ﻣﻮﻧﺪﻡ ﺗﺎ ﺗﮑﻠﯿﻔﻢ ﺗﻮ ﺑﯿﺖ ﺑﻌﺪﯼ
ﻣﺸﺨﺺ ﺑﺸﻪ!

 

 


برچسب‌ها: طنز, خواندنیها, ادبی
نوشته شده در شنبه 19 مهر1393ساعت 5:51 توسط همایون رقابی|

 

دوست...

 

تن من گر تنهاست،
دل من با دلهاست،
دوستانی دارم
بهتر از برگ درخت
که دعایم گویند و دعاشان گویم،
یادشان دردل من،
قلبشان منزل من...!
صافى آب مرا ياد تو انداخت، رفيق!
تو دلت سبز،
لبت سرخ،
چراغت روشن!
چرخ روزيت هميشه چرخان!
نفست داغ،
تنت گرم،
دعايت با من!
روزهايت پى هم خوش باشد

 


برچسب‌ها: ادبی, دوست, خواندنیها
نوشته شده در سه شنبه 1 مهر1393ساعت 11:42 توسط همایون رقابی|

یک دو بیتی از بابا طاهر...

 

 

 


برچسب‌ها: شعر, ادبی, باباطاهر
نوشته شده در یکشنبه 16 شهریور1393ساعت 4:32 توسط همایون رقابی|

 

وطن...

 

دكتر خُسرو فرشیدوَرد، روانش شاد و یاد و تفکر جاری در این اثرش همواره زنده باد!


این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست؛
این خاک چه زیباست ولی خاکِ وطن نیست؛
آن دختـــــــــــرِ چشم آبیِ گیسوی طلایی،
طنازِ سیه چشــــــــــم، چو معشوقۀ من نیست؛
آن کشور نو، آن وطــــنِ دانش و صنعت،
هرگز به دل انگیــــــــــزیِ ایرانِ کهن نیست؛
در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان،
لطفی است که در " کَلگَری" و " نیس" و " پِکَن" نیست؛
در دامن بحر خزر و ساحل گیلان
موجی است که در ساحل" دریای عَدَن" نیست
در پیکر گلهای دلاویز شمیران
عطری است که در نافه ی" آهوی خُتَن"نیست؛
آواره ام و خسته و سرگشته و حیران
هرجا که رَوَم، هیچ کجا خانۀ من نیست؛
آوارگی وخانه بِدوشی چه بلایی ست
دردی است که هَمتاش در این دیرِ کهن نیست
من بَهرِ کِه خوانم غزل سعدی و حافظ
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست؟
هرکس که زَنَد طعنه به ایرانی و ایران
بی شُبهِه که مغزش به سر و روح به تن نیست!
"پاریس" قشنگ است ولی نیست چو تهران
" لندن" به دلاویزی شیرازِ کُهن نیست؛
هر چند که سرسبز بُوَد دامنۀ " آلپ"
چون دامنِ البُرز، پُر از چین وشکن نیست؛

 


برچسب‌ها: وطن, شعر, ادبی
نوشته شده در پنجشنبه 13 شهریور1393ساعت 1:43 توسط همایون رقابی|

احمدک...

 

 
معلم چو آمد، به ناگه کلاس؛
چوشهری فروخفته خاموش شد
سخن های ناگفته در مغزها
به لب نارسیده فراموش شد
 
معلم ز کار مداوم مدام
غضبناک و فرسوده و خسته بود
جوان بود و در عنفوان در شباب
جوانی از او رخت بر بسته بود
 
سکوت کلاس غم آلود را
صدای رسای معلم شکست
زجا احمدک جست و بند دلش
از این بی خبر بانگ ناگه گسست
 
"بیا احمدک درس دیروز را
بخوان تا بدانم که سعدی چه گفت"
ولی احمدک درس ناخوانده بود
به جز آنچه دیروز از وی شنفت
 
عرق چون شتابان سرشک ستم
خطوط خجالت به رویش نگاشت
لباس پر از وصله و ژنده اش
به روی تن لاغرش لرزه داشت
 
زبانش به لکنت بیفتاد و گفت
"بنی آدم اعضای یکدیگرند"
وجودش به یکباره فریاد کرد
"که در آفرینش ز یک گوهرند"
 
در اقلیم ما رنج بر مردمان
زبان و دلش گفت بی اختیار
"چو عضوی به درد آورد روزگار"
"دگر عضوها را نماند قرار"
 
"تو کز…، تو کز…" وای یادش نبود
جهان پیش چشمش سیه پوش شد
نگاهی ز سنگینی از روی شرم
به پایین بیفکند و خاموش شد
 
در اعماق مغزش به جز درد و رنج
نمی کرد پیدا کلامی دگر
در آن عمر کوتاه او خاطرش
نمی داد جز آن پیامی دگر
 
ز چشم معلم شراری جهید
نماینده آتش خشم او
درونش پر از نفرت و کینه گشت
غضب می درخشید در چشم او
 
"چرا احمدِ کودنِ بی شعور،"
معلم بگفتا به لحنی گران
"نخواندی چنین درس آسان بگو"
"مگر چیست فرق تو با دیگران؟"
 
عرق از جبین، احمدک پاک کرد
خدایا چه می گوید آموزگار
نمی داند آیا که در این دیار
بود فرق مابین دار و ندار؟
 
چه گوید؟ بگوید حقایق بلند؟
به شرحی که از چشم خود بیم داشت
بگوید که فرق است مابین او
و آنکس که بی حد زر و سیم داشت؟
 
به آهستگی احمد بی نوا
چنین زیر لب گفت با قلب چاک
"که آنان به دامان مادر خوشند
و من بی وجودش نهم سر به خاک
 
به آنها جز از روی مهر و خوشی
نگفته کسی تاکنون یک سخن
ندارند کاری به جز خورد و خواب
به مال پدر تکیه دارند و من
 
من از روی اجبار و از ترس مرگ
کشیدم از آن درس بگذشته دست
کنم با پدر پینه دوزی و کار
ببین دست پر پینه ام شاهد است"
 
سخن های او را معلم برید
هنوز او سخن های بسیار داشت
دلی از ستم کاری ظالمان
نژند و ستمدیده و زار داشت ؟
 
معلم بکوبید پا بر زمین
و این پیک قلب پر از کینه است
"به من چه که مادر ز کف داده ای ؟"
"به من چه که دستت پر از پینه است ؟!"
 
رود یک نفر پیش ناظم که او
به همراه خود یک فلک آورد
نماید پر از پینه پاهای او
ز چوبی که بهر کتک آورد !
 
دل احمد آزرده و ریش گشت
چو او این سخن از معلم شنفت
ز چشمان او کورسویی جهید
به یاد آمدش شعر سعدی و گفت :
 
ببین، یادم آمد، دمی صبر کن
تامــل، خــدا را، تامــل، دمـی ...
"تو کز محنت دیگران بی غمی"
"نشاید که نامت نهند آدمی!"
 
 

این شعر سروده مرحوم مهندس علی اصغر اصفهانی، متخلص به سلیم می باشد که آنرا در سال ۱۳۳۴ در کرمان سروده اند. ایشان از معلمان کرمانی و نیز از شعرای معاصر و برجسته کرمان می باشند که چندین شعر از ایشان در کتاب تذکره شعرای کرمان چاپ شده است. این شعر فقر و غنا و تبعیض طبقاتی در جامعه را بخوبی بیان کرده و بسیار تامل برانگیز است.

 

 

 


برچسب‌ها: شعر, ادبی, هنر
نوشته شده در پنجشنبه 13 شهریور1393ساعت 1:37 توسط همایون رقابی|

مادر...

 

مسابقه ای برای سرودن بهترین شعر در وصف مادر بین سه شاعر معروف، ایرج میرزا، یحیی دولت آبادی و نفر سوم که متاسفانه نامش را نمیدانم برگزار شد. شعر ایرج میرزا که بنام قلب مادر معروف است برنده شناخته شد که همه ما آنرا بارها شنیده ایم. اما شعر دولت آبادی نیز بسیار زیبا و حزین است که آنرا در زیر ملاحظه میفرمائید.

مادری پیر و پریشان احوال

                                    عمر او بود فـــــــــــزون از پنجاه

زن بی شوهر و از حاصل عمر

                                  یک پسر داشت شرور و خودخواه

روز و شب در پی عیاشی خویش 

                                 بی خبــــــر از شرف و عرت و جاه

دیده بود او به بَر مادر پیـــــــــر 

                                یگ گره بســــته زر ، گـــــاه به گاه

 روزی آمـــــــد که ستاند آن زر

                                  بکنــــــــد صـــرف عمل های تباه

مادر از دادن زر کــــــــــرد اِبا

                               گفت : رو ، رو که گناهست ، گناه

این ذخیره اســت مرا ای فرزند 

                               بهـــــــــر دامــــادیت انشـــــــا الله

حمله آورد پســــــــــر تا گیرد

                              آن گره بســـــــــته زر ،خواه نخواه

مادر از جور پســـر شیون کرد 

                              بود از چـــــاره ، چو دستش کوتاه

پسر افشـــرد گلوی مـــــــــادر

                             سخت چندان که رخش گشت سیاه

نیمه جان پیکر مـــــادر بگرفت 

                              بر ســــر دوش و بیفتـــــــاد براه

بُرد در چاه عمیقـــــــــی افکند

                             کز جنایت نشـــــــــــــود کس آگاه

شد سرازیــــــر پس از واقعه او

                                تا نماید به تـــــه آن چــــاه نگاه

از تــــه چاه بگوشــــــــش آمد

                               نالـــــه زار و حزینـــــــــــی ناگاه

آخرین گفته مـــــــــادر این بود

                           آه ، فرزنــــــد ! نیفتی در چاه


برچسب‌ها: ادبی, شعر, مشاهیر
نوشته شده در دوشنبه 30 تیر1393ساعت 0:3 توسط همایون رقابی|

 

شراب روی جانان...

 

 

غافلند از زندگی مستان خواب

                                    زندگانی چیست مستی از شراب

تا نپنداری شــــــــرابی گویمت

                                        خانه آبادان و عقل از وی خراب

از شراب روی جانان مست شو

                                   کانچه عقلت می‌برد شرست و آب

قرب خواهی گردن از طاعت مپیچ

                                 جامگی خواهی سر از خدمت متاب

خفته در وادی و رفته کاروان

                                      ترسمش منزل نبیند جز به خواب

تا نپاشی تخم طاعت، دخل عیش

                                     برنگیـــــــــری، رنج بین و گنج یاب

چشمهٔ حیوان به تاریکی درست

                                     لؤلؤ اندر بحــــــر و گنج اندر خراب

هر که دایم حلقه بر سندان زند

                                     ناگهش روزی بباشـــــــد فتح باب

رفت باید تا به کام دل رسند

                                     شــب نشستــــی تا برآیــد آفتاب

سعدیا گر مزد خواهی بی‌عمل

                                     تشنه خسبد کـــاروانی در سراب

 


برچسب‌ها: ادبی, شعر, مشاهیر, سعدی
نوشته شده در سه شنبه 24 تیر1393ساعت 2:34 توسط همایون رقابی|

 

عقل و دل...

 


برچسب‌ها: ادبی, شعر, احساس
نوشته شده در چهارشنبه 18 تیر1393ساعت 11:51 توسط همایون رقابی|

 

آنکس که نداند...

 

 

ارسالی: خانم مهرنوش رقابی(با تشکر)

 
                                               آنکس که بداند و بداند که بداند
                                                اسب شرف از گنبد گردون بستاند
آنکس که بداند و نداند که بداند
بیدار کنیدش که بسی خفته نماند
آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند
آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند
از ابن یمین
 
 
اما چنین است درکشور ما
 
آنکس که بداند و بداند که بداند
باید برود غازبه بصحرا بچراند
آنکس که بداند و نداند که بداند
بهتر برود خویش به گوری بتپاند
آنکس که نداند و بداند که نداند
با پارتی و پول خر خویش براند
آنکس که نداند و نداند که نداند
برپست ریاست ابدالدهر بماند

برچسب‌ها: ادبی, طنز, خواندنیها
نوشته شده در جمعه 6 تیر1393ساعت 1:9 توسط همایون رقابی|

 

ﺧﺎﻧﮥ ﺩﻭﺳﺖ ﮐﺠﺎﺳﺖ .... ؟

 

 

ﺧﺎﻧﮥ ﺩﻭﺳﺖ ﻫﻤﯿﻦ ﻧﺰﺩﯾﮑﯽ ﺍﺳﺖ

ﭘﺸﺖ ﯾﮏ ﺗﭙﮥ ﺳﺒﺰ ، ﻟﺐ ﯾﮏ ﻧﻬﺮ ﻗﺸﻨﮓ

ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻧﺶ ﻋﻮﺽ ﺁﺏ، ﻣﺤﺒّﺖ ﺟﺎﺭﯾﺴﺖ.

ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﻨﮕﻞ ، ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﺮﻭ ﺭﺳﺎ

ﺑﻪ ﺑﻠﻨﺪﺍﯼ ﺍﻓﻖ ﺁﺭﺍﻡ ﺍﺳﺖ.

ﭘﺸﺖ ﭘﺮﭼﯿﻦ ﻧﯿﺎﺯ ، ﮔﻔﺖ ﻧﯿﻠﻮﻓﺮ ﻭﺣﺸﯽ ﺑﻪ ﺩﻭ ﺻﺪ ﻋﺸﻮﻩ ﻭ ﻧﺎﺯ

ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺑﺮﮐﮥ ﭘﺮ ﺷﻮﺭ ﺑﻪ ﺭﺍﺯ

ﮐﻪ ﺗﻮ ﺍﯼ ﯾﺎﺭ ﻋﺰﯾﺰ ، ﺧﺎﻧﮥ ﺩﻭﺳﺖ ﮐﺠﺎﺳﺖ ؟

ﺧﺎﻧﮥ ﺩﻭﺳﺖ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻣﻬﺮ ﻭ ﺳﺮﻭﺭ،

ﻇﻠﻤﺖ ﻭ ﮐﯿﻨﻪ ﻭ ﻧﻔﺮﺕ ، ﺩﺭ ﺁﻥ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﯿﺴﺖ

ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻭﻓﺎ ﺧﻨﺪﺍﻧﻨﺪ ... ﺍﯾﻦ ﻋﺠﺐ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺍﯾﺴﺖ

ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺳﺨﺖ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺷﯿﻔﺘﻪ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﺍﻧﺪ.

ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺧﺎﻧﮥ ﺩﻭﺳﺖ ﮐﺠﺎﺳﺖ ؟ ﺑﻪ ﮔﻤﺎﻧﻢ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﻧﺰﺩﯾﮑﯽ ﺍﺳﺖ.

ﺧﺎﻧﮥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺭﻭﻥ ﺩﻝ ﻣﺎﺳﺖ


برچسب‌ها: ادبی, خانه دوست, نکته ها
نوشته شده در یکشنبه 1 تیر1393ساعت 7:10 توسط همایون رقابی|

 

من حکایت میکنم...

 

 

 

بگذر از نی، من حكايت ميكنم!

وزجدایي هاشكايت ميكنم

نى كجااين نكته هاآموخته؟

ني كجا داند نيستان سوخته؟

بشنو ازمن بهترين راوى منم

راست خواهي هم نی و هم نی زنم

نشنو از نى،نى حصيرى بيش نيست

بشنو ازدل،دل حريم دلبريست

نى چو سوزد خار و خاكسترشود

دل چو سوزد خانه ي دلبر شود!


برچسب‌ها: ادبی, شعر, نای نی
نوشته شده در دوشنبه 19 خرداد1393ساعت 0:2 توسط همایون رقابی|

 

عشق...

 

 

عشق آتش بود و خانه خرابی دارد...


برچسب‌ها: ادبی, عشق, انسانها
نوشته شده در جمعه 16 خرداد1393ساعت 2:20 توسط همایون رقابی|

 

همین است...

 

ﺳﺮ ﺗﺎ ﻗﺪﻣﺶ ﺁﻧﮑﻪ ﺑُﻮَﺩ ﻧﺎﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺳﺖ
ﻭﺯ ﺩﻝ ﮔﺮﻫﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﮐﻨﺪ ﺑﺎﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺳﺖ
ﺑﺎ ﻧﯿﻢ ﺗﺒﺴﻢ ﺑﻪ ﺩﻟﻢ، ﺗﺎﺏ ﻭ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﺮﺩ
ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻫﻤﯿﻦ، ﻋﺸﻮﻩ ﻫﻤﯿﻦ، ﻧﺎﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺳﺖ
ﻋﯿﺴﯽ ﻧﻔﺴﺎﻧﻨﺪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﻭﻟﯿﮑﻦ
ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺭﺳﺪ ﺩﻋﻮﯼ ﺍﻋﺠﺎﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺳﺖ
ﺩﺭ ﻫﺮ ﻗﺪﻣﯽ ﻓﺘﻨﻪ ﮔﺮﯼ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﻣ ﺎﻣﺎ
ﺷﻮﺧﯽ ﮐﻪ ﺑﻮﺩ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﺍﻧﺪﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺳﺖ
ﯾﮏ ﻋﻤﺮ ﺩﻋﺎ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺩﺷﻨﺎﻡ ﺷﻨﯿﺪﻡ
ﺁﺋﯿﻦ ﻣﻦ ﻭ ﺁﻥ ﺑﺖ ﻃﻨﺎﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺳﺖ
ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﻠﻪ ﭼﻮ پﺮﻭﺍﻧﻪ ﺑﺴﻮزم
ﻣﻘﺼﻮﺩ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ پﺮﻭﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺳﺖ
ﺍﺯ ﺩﯾﺪﻥ ﺩﯾﻮﺍﻥ ﺗﻮ " ﻧﻈﻤﯽ " ﻫﻤﻪ ﮔﻔﺘﻨﺪ
ﻃﺮﺯ ﺳﺨﻦ ﺳﻌﺪﯼ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺳﺖ
ﻧﻈﻤﯽ ﺗﺒﺮﯾﺰﯼ


برچسب‌ها: ادبی, شعر, خواندنیها
نوشته شده در پنجشنبه 8 خرداد1393ساعت 1:32 توسط همایون رقابی|

غزل...

 

ازچنگ دلشکسته چوبرخاست ناله ها
خون موج زدبه میکده هادرپیاله ها

درخون نشسته چون کنمت شرح داغ عشق
باری بخوان حدیث من ازبرگ لاله ها

دراشتیاق بوسه ات ای مهردلفروز
بگداخت درحریم چمن جان ژاله ها

ماتشنه کام وچشمه ی نوش توعشوه ساز
کوعمرتاکه نقدکنیم این حواله ها

درحلقه ی غم توخوشم زانکه ماه را
همرازاهل دردکندطوق هاله ها

خیرت رساداگرچه نکردی بجزستم
ازطبع تومحال بوداستحاله ها

عزت سرای خانه به دوشان قبول توست
ای قبله ی امیدبسوزان قباله ها

پنجاه رفت وباغزل نغزخودهنوز
دارم امیدعاطفتی ازغزاله ها

رعدی دراین مقوله سخن بیشمار بود
لیکن نگنجدآن سخنان درمقاله ها


برچسب‌ها: ادبی, شعر, خواندنیها
نوشته شده در سه شنبه 6 خرداد1393ساعت 0:37 توسط همایون رقابی|

غزلی از حافظ...

 

                                                                      

 


برچسب‌ها: ادبی, غزلی از حافظ, خواندنیها
نوشته شده در شنبه 3 خرداد1393ساعت 3:6 توسط همایون رقابی|

غزلی از حافظ...



 

 

 

گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سر آید

                                 گفتم که ماه من شو ، گفتا اگر برآید

گفتم ز مهر ورزان رسم وفا بیاموز

                                   گفتا ز خوب رویان این کار کمتر آید

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم

                             گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

                                  گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آیــــد

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت

                                  گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد

                                  گفتا مگوی با کس تا وقت آن در آید

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد

                           گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

 



برچسب‌ها: ادبی, شعر, حافظ, غزل
نوشته شده در پنجشنبه 11 اردیبهشت1393ساعت 0:4 توسط همایون رقابی|


آخرين مطالب
»
» این خانه های رویایی دورافتاده
» به کمک این سبزی زمستانی لاغر شوید
» یلدا مبارک
» شب یلدا مبارک
» ماست و پیشگیری از یک بیماری مزمن شایع
» چه زمانی باید نه بگوئیم؟
» این عکس ها تاریخ را ساختند
» عکس هایی از طبیعت و مکان های دیدنی اسپانیا
» چرا باید سیب بخوریم؟

Design By : Pichak