شعری از مولانا...

 

 


برچسب‌ها: مولانا, ادبی, شعر
+ نوشته شده توسط همایون رقابی در یکشنبه ۱۰ اسفند۱۳۹۳ و ساعت 0:15 |
خیام...

 


برچسب‌ها: ادبی, رباعی, خیام
+ نوشته شده توسط همایون رقابی در دوشنبه ۴ اسفند۱۳۹۳ و ساعت 1:16 |
شعری از خیام...

 

 


برچسب‌ها: ادبی, رباعی, خیام
+ نوشته شده توسط همایون رقابی در پنجشنبه ۳۰ بهمن۱۳۹۳ و ساعت 0:2 |

 

چشم آهوانه...

 

 

 

 

ﻣﻨﮕﺮ ﭼﻨﯿﻦ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﻢ ، ﺍﯼ ﭼﺸﻢ ﺁﻫﻮﺍﻧﻪ

 

ﺗﺮﺳﻢ ﻗﺮﺍﺭ ﻭ ﺻﺒﺮﻡ ، ﺑﺮﺧﯿﺰﺩ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻧﻪ

 

 

 

ﺗﺮﺳﻢ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺑﻮﺳﻪ ، ﻏﺎﺭﺕ ﮐﻨﻢ ﻟﺒﺖ ﺭﺍ

 

ﺑﺎ ﻋﺬﺭ ﺑﯽ ﻗﺮﺍﺭﯼ ، ﺍﯾﻦ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺑﻬﺎﻧﻪ

 

 

 

ﺗﺮﺳﻢ ﺑﺴﻮﺯﺩ ﺁﺧﺮ ، ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ

 

ﺍﯾﻦ ﺁﺗﺸﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺷﻮﻕ ﺩﺭ ﻣﻦ ﮐﺸﺪ ﺯﺑﺎﻧﻪ

 

 

 

ﭼﻮﻥ ﺷﺐ ﺷﻮﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ، ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﺍﯼ ﻣﺪﺍﻡ ﺍﺳﺖ

 

ﺩﺭ ﺑﺮ ﮐﺸﯿﺪﻧﺖ ﻣﺴﺖ ، ﺍﯼ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﺷﺒﺎﻧﻪ

 

 

 

ﺍﯼ ﺭﺟﻌﺖ ﺟﻮﺍﻧﯽ ، ﺩﺭ ﻧﯿﻤﻪ ﺭﺍﻩ ﻋﻤﺮﻡ

 

ﺑﺮ ﺷﺎﺧﻪ ﯼ ﺧﺰﺍﻧﻢ ، ﻧﺎﮔﻪ ﺯﺩﻩ ﺟﻮﺍﻧﻪ

 

 

 

ﺍﯼ ﺑﺨﺖ ﻧﺎﺧﻮﺵ ﻣﻦ ، ﺷﺒﺮﻧﮓ ﺳﺮﮐﺶ ﻣﻦ

 

ﺭﺍﻡ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﺗﻮ ، ﺑﯽ ﺗﯿﻎ ﻭ ﺗﺎﺯﯾﺎﻧﻪ

 

 

 

ﺍﯼ ﻣﺮﺩﻩ ﺩﺭ ﻭﺟﻮﺩﻡ ، ﺑﺎ ﺗﻮ ﻫﺮﺍﺱ ﺗﻮﻓﺎﻥ

 

ﺍﯼ ﻣﻌﻨﯽ ﺭﻫﺎﯾﯽ ، ﺍﯼ ﺳﺎﺣﻞ ، ﺍﯼ ﮐﺮﺍﻧﻪ

 

 

 

ﺟﺎﻧﻢ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺳﺮﻭﺩﯼ ﺍﺳﺖ ، ﮐﺰ ﭼﻨﮓ ﺗﻮ ﺗﺮﺍﻭﺩ

 

ﺍﯼ ﺷﻮﺭ ! ﺍﯼ ﺗﺮﻧﻢ ! ﺍﯼ ﺷﻌﺮ ! ﺍﯼ ﺗﺮﺍﻧﻪ

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ﺣﺴﯿﻦ ﻣﻨﺰﻭﯼ

 

 

 

 


برچسب‌ها: ادبی, شعر, خواندنیها
+ نوشته شده توسط همایون رقابی در چهارشنبه ۲۹ بهمن۱۳۹۳ و ساعت 4:48 |

 

دوست...

 

 

😍🌹😍🌹😍🌹😍
نازنينم دوست يعني انتخاب
يعني از بنده سلام از تو جواب
😍🌹😍🌹😍🌹😍
دوست يعني دل به ما بستي رفيق؟
دوست يعني ياد ما هستي رفيق؟
😍🌹😍🌹😍🌹😍
دوست يعني مطلبت را ديده ام
يعني احوال تو را پرسيده ام
😍🌹😍🌹😍🌹😍
دوست يعني در رفاقت كاملي
دوست يعني: نيستي و... در دلي
😍🌹😍🌹😍🌹😍
دوست يعني: دوستي را لايقم؟
تو حقيقت، من مجازي عاشقم
😍🌹😍🌹😍🌹😍
دوست يعني كار و بارم خوب نيست
تو نباشي، روزگارم خوب نيست
😍🌹😍🌹😍🌹😍
دوست يعني بغض لبخندم شكست
دوري و جاي تو گلداني نشست
😍🌹😍🌹😍🌹😍
دوست يعني مثل جان و در تني
دوست يعني خوب شد تو با مني
😍🌹😍🌹😍🌹😍
دوست يعني حسرت و لبخند و آه
ميشوم دلتنگ رويت گاه گاه
😍🌹😍🌹😍🌹😍
دوست يعني جاي پايت بر دل است
دوري از تو جان شيرين مشكل است
😍🌹😍🌹😍🌹😍
دوست يعني نكته هاي پيچ پيچ
دوست يعني جز محبت، هيچ هيچ
😍🌹😍🌹😍🌹😍
دوست يعني از سكوت من بخوان
دوست يعني در كنار من بمان
😍🌹😍🌹😍🌹😍
دوست يعني خنده هاي ريز ريز
دوست يعني دوستت دارم عزيز
😍🌹😍🌹😍🌹😍


برچسب‌ها: ادبی, شعر, دوست
+ نوشته شده توسط همایون رقابی در یکشنبه ۲۶ بهمن۱۳۹۳ و ساعت 1:5 |

 

سئوال و جواب شعرا...

 


شعر « آزار » اثر سیمین بهبهانی:

 

یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم
گیسوی خود افشان کنم، جادوی خود گریان کنم
با گونه گون سوگند ها، بار دگر یارش کنم
چون یار شد بار دگر ، کوشم به آزار دگر
تا این دل دیوانه را ، راضی ز آزارش کنم




جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :

 

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی



جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا :

 

گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم



جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی:

دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را



جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا

صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست
وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست
گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست
صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست
سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست
با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟
دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست
صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست

 


برچسب‌ها: ادبی, شعر, مشاهیر, خواندنیها
+ نوشته شده توسط همایون رقابی در سه شنبه ۲۱ بهمن۱۳۹۳ و ساعت 0:8 |
حافظ...

 

 

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود

                   تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

دل که از ناوک مژگان تو در خون می‌گشت

                             باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود

هم عفاالله صبا کز تو پیامی می‌داد

                  ور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت

                        فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود

من سرگشته هم از اهل سلامت بودم

                          دام راهم شکن طره هندوی تو بود

بگشا بند قبا تا بگشاید دل من

                     که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود

به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر

                  کز جهان می‌شد و در آرزوی روی تو بود


برچسب‌ها: حافظ, غزل, ادبی
+ نوشته شده توسط همایون رقابی در شنبه ۱۸ بهمن۱۳۹۳ و ساعت 3:22 |

 

دیوان نجیب کاشانی ...

 

علاقمندان میتوانند با کلیک روی لینک زیر این دیوان را دانلود کنند.

 

http://persiandrive.com/312108


برچسب‌ها: کتاب, لینک, ادبی
+ نوشته شده توسط همایون رقابی در پنجشنبه ۱۶ بهمن۱۳۹۳ و ساعت 0:25 |

نبودنت...

 

 
 
 


 



مرد
اگر
بودم
 
نبودنت را غروب های زمستان
در قهوه خانه ی دوری
.سیگار می کشیدم 
 
نبودنت
دود می شد
​​
.و می نشست روی بخار شیشه های قهوه خانه 
 
بعد
تکیه می دادم
به صندلی
چشمهایم را می بستم
و انگشتانم را دور استکان کمر باریک چای داغ حلقه می کردم
تا بیشتر از یادم بروی
 
 
نامرد اگر بودم
نبودنت را
تا حالا باید
فراموش کرده باشم
 
 
مرد نیستم اما
نامرد هم نیستم
 
زنم
 
و نبودنت
پیرهنم شده است
 
 
 
 
 
" رویا شاه حسین زاده "
 
 

 


برچسب‌ها: ادبی, عاطفی, خواندنیها
+ نوشته شده توسط همایون رقابی در سه شنبه ۱۴ بهمن۱۳۹۳ و ساعت 1:6 |
زندگی...

 

زند گی یعنی چه...؟

دخترک در فکری بود

فکر آن انشایی که معلم می خواست

" زندگی یعنی چه ؟ "

دخترک از پدر پیر و زمینگیرش خواست

تا دهد پاسخ او

پدرش شرمنده ، خسته و درمانده

روی از او برگرداند

سر به زانو زد و آرام گریست

دخترک اما ، تنها

لرزش شانه ی او را نگریست

وقتی از سوی پدر پاسخش را نگرفت

رو به مادر کرد و

با نگاهش پرسید:

" زندگی یعنی چه ؟ "

مادر او انگار غرق احساس پدر بود هنوز

در نگاه خیسش عشق فریاد کشید

بار دیگر پرسید

" زندگی یعنی چه ؟ "

مادرش در عوض پاسخ او

سوزنی داد به دستش و به او گفت

که این را نخ کن

" زندگی یعنی این ! "

دخترک سوزن نخ کرده به دست

زل به مادر زد و

محو تنهایی دستان پر از مهرش شد

متن انشاء این شد:

زندگی یعنی: شرم غمگین پدر از دختر

لرزش شانه و چرخاندن صورت به سمتی دیگر

زندگی یعنی اشک پنهان پدر

عشق سرشار و دل دریایی

زندگی یعنی دست تنهایی و صبر مادر

زندگی رد شدن از روزنه ی این دنیاست

تلخ خنده ایست

 ولی

گاه گاهی زیباست . . .


برچسب‌ها: ادبی, زندگی, انشاء
+ نوشته شده توسط همایون رقابی در یکشنبه ۱۲ بهمن۱۳۹۳ و ساعت 0:57 |

بهتر است...

 

 

مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است
در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است

قصه ی فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاه
دل به دست اوردن از کشورگشایی بهتر است

تشنگان مهر محتاج ترحم نیستند
کوشش بیهوده در عشق از گدایی بهتر است

فهم این رندی برای اهل معنا سخت نیست
دلبری خوب است ، اما دلربایی بهتر است

هرکسی را تاب دیدار سر زلف تو نیست
اینکه در آیینه گیسو می گشایی بهتر است

کاش دست دوستی هرگز نمیدادی به من
"آرزوی وصل" از "بیم جدایی" بهتر است


برچسب‌ها: ادبی, شعر, هنر
+ نوشته شده توسط همایون رقابی در یکشنبه ۱۲ بهمن۱۳۹۳ و ساعت 0:2 |
آزادی...

 

 

   فریدون مشیری

پشه ای در استکان آمد فرود

 

              تا بنوشد آنچه واپس مانده بود                                                          

 

کودکی_از شیطنت_بازی کنان

 

بست با دستش دهان استکان

 

پشه دیگر طعمه اش را لب نزد

 

جست تا از دام کودک وارهد

 

خشک لب می گشت،حیران،راه جو

 

زیر و بالا، بسته هرسو، راه او

 

روزنی می جست در دیوار و در

 

تا به آزادگی رسد بار دگر

 

هرچه بر جهد و تکاپو می فزود

 

راه بیرون رفتن از چاهش نبود

 

آنقدر کوبید بر دیوار سر

 

تا فروافتاد خونین بال و پر

 

جان گرامی بود و آن نعمت لذیذ

 

لیک آزادی گرامی تر، عزیز


برچسب‌ها: ادبی, شعر, فریدون مشیری
+ نوشته شده توسط همایون رقابی در شنبه ۱۱ بهمن۱۳۹۳ و ساعت 0:4 |

 

خانه های قدیمی...

 

خانه های قدیمی را دوست دارم
تاریخ در آنها به زیبایی در حرکت است
همه چیز عمر دارد
حرف دارد
برکت دارد
تکنولوژی آن ها را له نکرده
یاغی گری های مدرن تغییرشان نداده
هنوز حیاط هست
حوض است
کوزه هست
قناری می خواند
ماهی شنا می کند
دیوارهای اتاق های کوچک
مهمان جمعیتی زیاد است
سفره ها گسترده اند
نه دو نفره
نه چهار نفره
صدای پیرها شنیده می شود
حضورشان برکت خانه است
کوزه ها مملو از ترشی
دیگِ کوچک مفهومی ندارد
نذری پزان به راه
همسایه حق به گردن دارد
دست ها صدا دارد
درختان نفس می کشند
باغچه هنوز آرزو نشده
زیرزمین انباری نیست
حیاط را بالکن نمی خوانند
باران در خانه می بارد
ایوان زیر حصیر
چایی همیشه دم است
روی سماور
توی قوری
درِ خانه همیشه باز است
مهمانی ها دلیل و برهان نمی خواهد
غذاها ساده و خانگی است
بویش نیازی به هود ندارد
عطرش تا هفت خانه می رود
کسی نان خشکه ندارد
نان برکت سفره است
مهمان ناخوانده آب خورش را زیاد می کند
دلخوری ها مشاوره نمی خواهد
دوستی ها حساب و کتاب ندارد
سلام ها اینقدر معنا ندارد
سلام گرگی وجود ندارد
افسردگی بیماری نایابی است...
خانه های قدیمی را دوست دارم...

 


برچسب‌ها: ادبی, خانه های قدیمی, خواندنیها
+ نوشته شده توسط همایون رقابی در شنبه ۴ بهمن۱۳۹۳ و ساعت 3:55 |

 

پنج وارونه...

 

 

,,سهراب سپهری,,

 


خواهر کوچکم از من پرسید:
پنج وارونه چه معنا دارد ...؟
من به تندی گفتم...
این سوال است که تو می پرسی؟
پنج وارونه دگر بی معناست...
خواهر کوچک من ساکت ماند...
وسوالش را خورد
دیدم از گوشه ی چشمش نم اشکی پیداست...
بغلش کردم و ارام گرفت..
او به ارامی گفت که چرا بی معناست...؟
من که در همهمه ی داغ سوالش بودم....
از دلم ترسیدم...
من که معصومیت بغض صدایش دیدم...به خودم می گفتم:
اگر او هم یک روز...
وارد بازی این عشق شود....
مثل من قهوه ی تلخ عاشقی خواهد خورد...
توی فنجان نگاهش ماندم...
مات و مبهوت فقط میگفتم:
بخدا بی معناست...
پنج وارونه غلط ها دارد....
تو همان پنج دبستان خودت را بنویس....
پنج وارونه ی ما یک بازیست....
بازی ای بی معنیست....
تو همان پنج دبستان خودت را بنویس.....!!!


برچسب‌ها: ادبی, مشاهیر, خواندنیها
+ نوشته شده توسط همایون رقابی در پنجشنبه ۲ بهمن۱۳۹۳ و ساعت 4:40 |

 

شعری از استاد شهریاد...

 

 

اﺳﺘﺎﺩ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺗﺎ 47 ﺳﺎﻟﮕﯽ ﻣﺠﺮﺩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻋﺸﻖ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺍﺵ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ
در دوران ﺟﻮانی ﻭﻗﺘﯽ به ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﺶ رفت، به او ﺟﻮﺍﺏ ﺭﺩ دادند ﭼﻮﻥ از مال دنیا بی بهره بود.
ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ یک ﺭﻭﺯ، ﺳﯿﺰﺩﻩ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ی دوران ﺟﻮانیش ﺭا ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ و بچه به بغل دید، این شعر را سرود:

ﺳﺮ ﻭ ﻫﻤﺴﺮ ﻧﮕﺮﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﮔﺮﻭ ﺑﻮﺩ ﺳﺮﻡ
ﺗﻮ ﺷﺪﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﭘﯿﺮﯼ؛ ﭘﺴﺮﻡ

ﺗﻮ ﺟﮕﺮ ﮔﻮﺷﻪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺷﯿﺮ ﺑﺮﯾﺪﯼ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ
ﻣﻦ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻫﻤﺎﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺧﻮﻧﯿﻦ ﺟﮕﺮﻡ

ﻣﻦ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﻧﺮﺍﻧﺪﻡ ﺑﻪ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻫﻮﺳﯽ
ﻫﻮﺱ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﭘﯿﺮﺍﻧﻪ ﺳﺮﻡ

ﭘﺪﺭﺕ ﮔﻮﻫﺮ ﺧﻮﺩ را ﺑﻪ ﺯﺭ ﻭ ﺳﯿﻢ ﻓﺮﻭﺧﺖ
ﭘﺪﺭ ﻋﺸﻖ ﺑﺴﻮﺯﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ﭘﺪﺭﻡ

ﻋﺸﻖ ﻭ ﺁﺯﺍﺩﮔﯽ ﻭ ﺣﺴﻦ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻭ ﻫﻨﺮ
ﻋﺠﺒﺎ ﻫﯿﭻ ﻧﯿﺮﺯﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺳﯿﻢ ﻭ ﺯﺭﻡ

ﺳﯿﺰﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ
ﻣﻦ ﺧﻮﺩ ﺁﻥ ﺳﯿﺰﺩﻫﻢ ﮐﺰ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺩﺭﻡ

ﺗﺎ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻭ ﺩﺭﺵ ﺗﺎﺯﻩ ﮐﻨﻢ ﻋﻬﺪ ﻗﺪﯾﻢ
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪﯼ ﺧﻮﺩ ﻣﯽﮔﺬﺭﻡ....

 

 


برچسب‌ها: مشاهیر, ادبی, شعر
+ نوشته شده توسط همایون رقابی در سه شنبه ۳۰ دی۱۳۹۳ و ساعت 0:2 |
دل...

 


برچسب‌ها: ادبی, دل, شعر
+ نوشته شده توسط همایون رقابی در پنجشنبه ۲۵ دی۱۳۹۳ و ساعت 0:34 |

 

شعری از مصطفی بادکوبه ای

 

 

در دانشگاه همدان...

 

. مصطفى بادكوبه ای استاد دانشگاه و ادیب فارسی که این شعر را در حضور صدها دانشجو در آمفی تئاتر دانشگاه همدان سرود و با تشویق عجیب دانشجویان روبرو شد:


ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﻗﻌﺮ ﺟﻬﻨﻢ ﺑﺒﺮ ﺧﺪﺍﯼ ﻋﺮﺏ!
ﺑﻪ ﺷﺮﻁ ﺁﻧﮑﻪ ﻧﯿﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺻﺪﺍی ﻋﺮﺏ

ﻣﺮﺍ ﺑﻬﺸﺖ ﭼﻪ ﺣﺎﺟﺖ ﮐﻪ ﺯﺍﺩﻩ ی ﻋﺸﻘﻢ
ﺑﻬﺸﺖ ِ ﺣﻮﺭﯼ ﻭ ﻏﻠﻤﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﺳﺰﺍﯼ ﻋﺮﺏ


ﻫﺰﺍﺭ ﻧﻨﮓ ﺗﻮﺭﺍ ﺑﺎﺩ ، ﮔﺮ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﯽ
ﺑﺠﺰ ﮐﻼ‌ﻡ پُر اﺯ ﻗﻬﺮ ﻭ ﺍﻧﺤﻨﺎﯼ ﻋﺮﺏ

ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ ، ﻫﻤﻪ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ﺑﯽ ﻧﯿﺎﺯِ ﮐﻼ‌ﻡ
ﻧﻪ ﺁﻥ ﺧﺪﺍ ﮐﻪ ﻫﻤﯽ ﺳَﺮﺩﻫﺪ ، ﺻَﻼ‌ﯼ ﻋﺮﺏ

ﺧﺪﺍﯼ ﻋﺸﻖ ﻭ محبت ﮐﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﺩﻝ ﻣﺎﺳﺖ
نه مبتلای الفبا ، نه مبتلای عرب

«اشدُّ کفر و نفاقاً» ﻣﮕﺮ ﻧﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺗﻮﺳﺖ ؟
ﭼﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻧﻔﻬﻤﺎﻥ، ﭼﻨﯿﻦ ﺛﻨﺎﯼ ﻋﺮﺏ ؟

ﻗﺴﺎﻭﺕ ﻋﺮﺑﯽ ، ﻧﯿﺴﺖ ﺩﺭﺧﻮﺭِ ﺗﮑﺬﯾﺐ
ﻣﮕﺮ ﺩﺭﻭﻍ ﺑﻮﺩ ﺍﺻﻞ ﮐﺮﺑﻼ‌ﯼ ﻋﺮﺏ ؟

ﺷﻌﺎﺭ ﻋﻔﻮ ﻭ ﭘﯿﺎﻡ ﺑﺮﺍﺑﺮﯼ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ
ﮐﻪ ﺟﺎ ﮔﺮﻓﺖ ﺑﻪ ﺩﻝ ، کیشِ مصطفای ﻋﺮﺏ

ﺍﮔﺮ ﺳﺮﻭﺩ ﻋﺪﺍﻟﺖ ﻧﺒﻮﺩ ﻭ ﻋﺸﻖِ ﺧﺪﺍ
ﻧﻤﯽ ﺳﺮﻭﺩ ﻗﻠﻢ ، ﻣﺪﺡِ مرتضای عرب

ﻓﺴﺎﺩ ﻣﻮﺑﺪ ﻭ ﺳﺎﺳﺎﻧﯿﺎﻥ ﺑﻪ ﺑﺎﺩﻡ ﺩﺍﺩ
ﺍﮔﺮﻧﻪ ﻓﺮّ ﺍﻫﻮﺭﺍ ﮐﺠﺎ ، ﻭﻻ‌ﯼ ﻋﺮﺏ ؟

ﺑﺮ ﺁﺳﺘﺎﻧﻪ ی ﺯﺭﺗﺸﺖ ، ﻣﯽ ﻧﻬﻢ ﺳﺮِ ﺟﺎﻥ
ﻧﻪ ﺁﻥ ﺑﻬﺸﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﻪ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﯼ ﻋﺮﺏ

ﺑﻬﺸﺖ ﻣﻦ ، سخنِ پر توانِ فردوسی ست
ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ ﺩﺭ ﺳﺨﻨﺶ ، ﺭﻧﮓ ِ ﺍﻋﺘﻨﺎﯼ ﻋﺮﺏ

 


برچسب‌ها: ادبی, شعر, بادکوبه ای
+ نوشته شده توسط همایون رقابی در سه شنبه ۲۳ دی۱۳۹۳ و ساعت 2:6 |
 

باید اول بتو گفتن که

 

 

چنین خوب چرائی...

 

[تصویر:  morningblossomPU.jpg]

ای که از کلک هنر نقش دل‌انگیز خدایی

حیف باشد مه من کاین همه از مهر جدایی

گفته بودم جگرم خون نکنی باز کجائی

«من ندانستم از اول که تو بی‌مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپائی»

 

[تصویر:  celebrationoflearningPU.jpg]

 

مدعی طعنه زند در غم عشق تو زیادم

وین نداند که من از بهر غم عشق تو زادم

نغمه‌ی  بلبل شیراز  نرفتست  ز  یادم

«دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی»

 

 

[تصویر:  theworldbeyondPU.jpg]

 

تیر را قوت پرهیز نباشد ز نشانه

مرغ مسکین چه کند گر نرود در پی دانه

پای عاشق نتوان بست به افسون و فسانه

«ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجائیم در این بحر تفکر تو کجائی؟»

 

 

[تصویر:  nightsengulfingmagicPU.jpg]

گرد گلزار رخ توست غبار خط ریحان

چون نگارین خط تذهیب به دیباچه ی قرآن

ای لبت آیه ی رحمت،دهنت نقطه ی ایمان

<<هان نه خال است وزنخدان وسروزلف پریشان

که دل اهل نظربرد که سری ست خدایی>>

 

[تصویر:  growthPU.jpg]

تا فکندم به سر کوی وفا رخت اقامت

عمر بی دوست ندامت شد و با دوست غرامت

سر و جان و زر و جاهم همه گو: رو به سلامت

«عشق و درویشی و انگشت‌نمایی و ملامت

همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی»

 

[تصویر:  beingandnothingPU.jpg]

 

 

درد بیمار نپرسند به شهر تو طبیبان

کس در این شهر ندارد سر تیمار غریبان

نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان

«حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان

این توانم که بیایم سر کویت به گدایی»

 

[تصویر:  morningstarPU.jpg]

هر شب هجر بر آنم که اگر وصل بجویم

همه چون نی به فغان آیم و چون چنگ بجویم

لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو بجویم

«گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی»

 

[تصویر:  thecomingspringPU.jpg]

نرگس مست تو مستوری مردم نگزیند

دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند

جلوه کن، جلوه که خوزشید به خلوت ننشیند

«پرده بردار که بیگانه خود آن روی نبیند

تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی»

 

 

[تصویر:  theprophetabrahamPU.jpg]

نازم آن سر که چو گیسوی تو در پای تو ریزد

نازم آن جای که از کوی وفای تو نخیزد

شهریار آن نه که با لشگر عشق تو ستیزد

«سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد

چو بدانست که در بند تو خوشتر ز جدایی»

 

برچسب‌ها: تصاویر مینیاتوری, ادبی, زیبائی
+ نوشته شده توسط همایون رقابی در یکشنبه ۲۳ آذر۱۳۹۳ و ساعت 1:37 |
دل...

 


برچسب‌ها: ادبی, دل, عشق
+ نوشته شده توسط همایون رقابی در سه شنبه ۱۸ آذر۱۳۹۳ و ساعت 0:12 |
شعری از شهریار...

 

 


برچسب‌ها: ادبی, مشاهیر, شهریار
+ نوشته شده توسط همایون رقابی در دوشنبه ۱۰ آذر۱۳۹۳ و ساعت 0:2 |
میگذرد...

 


برچسب‌ها: ادبی, زندگی, نکته ها
+ نوشته شده توسط همایون رقابی در شنبه ۸ آذر۱۳۹۳ و ساعت 8:0 |

 

خاطره هـــــا...

 

در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

عشق ها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند

و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ....

دست ناخورده به جا می مانند ................

مهدی اخوان ثالث

 

 


برچسب‌ها: ادبی, مشاهیر, خواندنیها
+ نوشته شده توسط همایون رقابی در شنبه ۸ آذر۱۳۹۳ و ساعت 0:2 |

 

شعری از مولانا...

 

عاشق نشدي زاهد،
ديوانه چه ميداني؟
در شعله نرقصيدي، پروانه چه ميداني؟
لبريز مي غمها،
شد ساغر جان من
خنديدي و بگذشتي، پيمانه چه ميداني؟
يك سلسله ديوانه،
افسون نگاه او
اي غافل از آن جادو، افسانه چه ميداني؟
من مست مي عشقم،
بس توبه كه بشكستم
راهم مزن اي عابد، ميخانه چه ميداني؟
عاشق شو و مستي كن، ترك همه هستي كن
اي بت نپرستيده،
بتخانه چه ميداني؟
تو سنگ سيه بوسي، من چشم سياهي را
مقصود يكي باشد،
بيگانه چه ميداني؟
دستار گروگان ده،
در پاي بتي جان ده
اما تو ز جان غافل، جانانه چه ميداني؟
ضايع چه كني شب را،
لب ذاكر و دل غافل
تو ره به خدا بردن، مستانه چه ميداني؟

 


برچسب‌ها: ادبی, شعر, مولانا
+ نوشته شده توسط همایون رقابی در جمعه ۷ آذر۱۳۹۳ و ساعت 3:28 |
ارسالی: آقای حسین ابریشمکار(با تشکر)

 

این شعر ادم رو کجا میبره...  



بازگرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسبهای چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن ماناترند

درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود

باوجود سوز و سرمای شدید
ریزعلی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفترها به رنگ کاه بود

همکلاسی های درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم
لااقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچ ها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت بخیر
یاد درس آب و بابایت بخیر

ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشق ها را خط بزن.


برچسب‌ها: ادبی, خواندنیها, زندگی
+ نوشته شده توسط همایون رقابی در سه شنبه ۴ آذر۱۳۹۳ و ساعت 10:48 |

 

عروسک سخن گو...

 

 
ای گل باغ دل که می خندی
ای پرستو که میهمان شده ای
 
زنده باد آن عروسکی که ترا
هر زمانت چو غنچه می شکفد
 
روزت این روزها غنیمت باد
روزگاری رسد که می بینی
 
ترسم آن روز ، همچو من امروز
خانه خالی چو گردد از مردم
 
بر درخت خزان خانه ما
چند روزی به آشیانه ما
 
زنده می سازد از سخنهایش
بشکفد چون لبان زیبایش
 
که به از این زمان زمانی نیست
میهمان هست و میزبانی نیست
 
سیر گردی ز چرخ و شکلک هاش
روی بر گیری از عروسک هاش

 محمد علی همایون کاتوزیان     -   1353     


برچسب‌ها: ادبی, شعر, خواندنیها
+ نوشته شده توسط همایون رقابی در چهارشنبه ۲۸ آبان۱۳۹۳ و ساعت 3:23 |
غزلی از حافظ...


 

صبحــــــــــــدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت

                                                   ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

گل بخندیــــــــــــــــد که از راست نرنجیم ولی

                                                     هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

گر طمع داری از آن جام مرصـــــــــــع می لعل

                                                      ای بسا در که به نوک مــــــژه‌ات باید سفت

تا ابـــــــــــــــد بوی محبت به مشامش نرسد

                                                      هر که خاک در میخانــــــه به رخساره نرفت

در گلستان ارم دوش چو از لطف هــــــــــــوا

                                                       زلف سنبل بـــــه نسیم سحری می‌آشفت

گفتم ای مسند جــــــم جام جهان بینت کو

                                                      گفت افسوس که آن دولت بیــــــــدار بخفت

سخن عشق نه آن است که آیــــد به زبان

                                                     ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت

اشک حافظ خــــــــرد و صبر به دریا انداخت

                                                     چه کنــــــــد سوز غم عشق نیارست نهفت

 


برچسب‌ها: حافظ, غزل, ادبی
+ نوشته شده توسط همایون رقابی در یکشنبه ۱۸ آبان۱۳۹۳ و ساعت 1:40 |

شعری از مولانا...


 

زندگی زیباست چشمی باز کن

گردشی در کوچه باغ راز کن

 

هر که عشقش در تماشا نقش بست

عینک بدبینی خود را شکست

 

علت عاشق ز علتها جداست

عشق اسطرلاب اسرار خداست

 

من میان جسمها جان دیده ام

درد را افکنده درمان دیده ام

 

دیده ام بر شاخه احساسها

می تپد دل در شمیم یاسها

 

زندگی موسیقی گنجشکهاست

زندگی باغ تماشای خداست

 

گر تو را نور یقین پیدا شود

می تواند زشت هم زیبا شود

 

حال من در شهر احساسم گم است

حال من عشق تمام مردم است

 

زندگی یعنی همین پروازها

صبحها، لبخندها، آوازها

 

ای خطوط چهره ات قرآن من

ای تو جان جان جان جان من

 

با تو اشعارم پر از تو می شود

مثنوی هایم همه نو می شود

 

حرفهایم مرده را جان می دهد

واژه هایم بوی باران می دهد



برچسب‌ها: ادبی, شعر, مولوی
+ نوشته شده توسط همایون رقابی در جمعه ۱۶ آبان۱۳۹۳ و ساعت 12:0 |
سعدی...


 

شراب روی جانان...

 

 

غافلند از زندگی مستان خواب

                     زندگانی چیست مستی از شراب

تا نپنداری شــــــــرابی گویمت

                         خانه آبادان و عقل از وی خراب

از شراب روی جانان مست شو

                   کانچه عقلت می‌برد شرست و آب

قرب خواهی گردن از طاعت مپیچ

                 جامگی خواهی سر از خدمت متاب

خفته در وادی و رفته کاروان

                      ترسمش منزل نبیند جز به خواب

تا نپاشی تخم طاعت، دخل عیش

                    برنگیـــــــــری، رنج بین و گنج یاب

چشمهٔ حیوان به تاریکی درست

                   لؤلؤ اندر بحــــــر و گنج اندر خراب

هر که دایم حلقه بر سندان زند

                   ناگهش روزی بباشـــــــد فتح باب

رفت باید تا به کام دل رسند

                  شــب نشستــــی تا برآیــد آفتاب

سعدیا گر مزد خواهی بی‌عمل

                  تشنه خسبد کـــاروانی در سراب



برچسب‌ها: ادبی, شعر, سعدی
+ نوشته شده توسط همایون رقابی در چهارشنبه ۱۴ آبان۱۳۹۳ و ساعت 2:14 |

که نیست...

 

در خیالات خودم
در زیر بارانی که نیست


می رسم با تو به خانه،
از خیابانی که نیست

می نشینی روبرویم،
خستگی در میکنی


چای می ریزم برایت،
توی فنجانی که نیست

باز ميخندی و ميپرسي
كه حالت بهتر است؟!


باز میخندم که خیلی،
گرچه میدانی که نیست

شعر می خوانم برایت،
واژه ها گل می کنند


یاس و مریم میگذارم،
توی گلدانی که نیست

چشم میدوزم به چشمت،
مي شود آیا کمی


دستهایم را بگیری،
بین دستانی که نیست..؟!

وقت رفتن می شود،
با بغض می گویم نرو...


پشت پایت اشک می ریزم،
در ایوانی که نیست

می روی و
خانه لبریز از نبودت می شود


باز تنها می شوم،
با یاد مهمانی که نیست...!

بعد توبعدازشما
این کار هر روز من است


باور این که نباشی،
کار آسانی که نیست...

 


برچسب‌ها: ادبی, شعر, خواندنیها
+ نوشته شده توسط همایون رقابی در جمعه ۹ آبان۱۳۹۳ و ساعت 5:52 |

گفتگوئی با حافظ...

 

طنز

 

 گفتم: سلام خواجه، گفتا: علیک جانم

گفتم: کجا روانى ؟ گفتا: خودم ندانم

 

گفتم: بگیر فالى، گفتا: نمانده حالى

دائم اسیر گشتم در بند بیخیالى

 

گفتم که: تازه تازه شعر و غزل چه دارى

گفتا که: می سرایم تکنو ،رپ و سواری!

 

گفتم: کجاست لیلى ، مشغول دلربایى ؟

گفتا: شده ستاره در فیلم سینمایى

 

گفتم: بگو ز خالش، آن خال آتش افروز

گفتا: عمل نموده، دیروز یا پریروز

 

گفتم: بگو زمویش، گفتا: که مِش نموده

گفتم: بگو ز یارش، گفتا: ولش نموده

 

گفتم: چرا، چگونه؟ عاقل شدست مجنون؟

گفتا: شدید گشته معتاد گرد و افیون

 

گفتم: کجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟

گفتا: خریده قسطى یک ال سی دی به جایش

 

گفتم: بگو ز ساقى حالا شده چه کاره

گفتا: شده پرستار یا منشى اداره

 

گفتم: بگو ز زاهد، آن رهنماى منزل

گفتا: که دست خود را بردار از سر دل

 

گفتم: ز ساربان گو با کاروان غمها

گفتا: آژانس دارد با تور دور دنیا

 

گفتم: بکن ز محمل یا از کجاوه یادى

گفتا: پژو ، دوو، بنز ،کمری نوک مدادى

 

گفتم که: قاصدت کو؟ آن باد صبح شرقى

گفتا که: جاى خود را داده به فکس برقى

 

گفتم: بیا ز هدهد جوییم راه چاره

گفتا:بجاى هدهد دیش است و ماهواره!


برچسب‌ها: طنز, ادبی, شعر
+ نوشته شده توسط همایون رقابی در جمعه ۲ آبان۱۳۹۳ و ساعت 0:58 |


Powered By
BLOGFA.COM


----- ----- ----- ----- -----
-----