X
تبلیغات
همایون رقابی - ادبی






























همایون رقابی

عمومی

 

 

ارسالی: آقای بهروز جعفری(با تشکر)


مهدی سهیلی شاعر


شوریده در عصر معاصر...

 

خدایا ، بنده ای درد آشنایم

 

 


در کهکشان  بیکران، زبان وادبیات پارسی ، مردان وزنان ارزشمندی ، با حضور در خشان  خودشان،  تمام توان خود ،را گذاشتند، تا ابن زبان مادری وپدری،  شیواتر و زیباتر از گذشته،  با عظمت بیشتر  واستوار تر ازگذشته  به نسل آینده ، این میراث گرانها را بسپارند، و خود  به تاریخ پیوستند ،یکی از این چهره ها ،که الحق در طول عمر 63 ساله  خود،  خوش درخشید مرحوم مهدی سهیلی بود.

 


مهدی سهیلی

مرحوم مهدی سهیلی ، از شاعران معاصر است، که  در سال 1303 ،در  شهر تهران متولد شد . پس از پایان تحصیلات ابتدایی ، متوسطه و آشنایی به  ادبیات پارسی ،علوم درسی دینی  ، صرف ، نحو عربی ، منطق و معانی ، وارد خدمات مطبوعاتی و روزنامه نگاری شد . در سالهای 1345 الی 1356 علاوه بر انجام کارهای مطبوعاتی و همکاری با  برخی روزنامه های تهران ، سرپرستی کاروان شعر و موسیقی رادیو مشغول گشت.

مرحوم مهدی سهیلی، شاعر  معاصر در شیوه عروضی و  شعر نو بوده ،صاحب نظر و از اصحاب ادب واندیشه  در این فضا بود،  نویسنده توانا ، نمایشنامه نویس  با احساس ، مجری توانمند ،برنامه مشاعره ، در سالهای  دور بود..... که شنبه شبها، ساعت 20 از رادیو ایران بصورت زنده بخش میشد، و این برنامه طرفداران بسیاری فراوانی داشت ، و در  هر خانه وکاشانه ای  این  رادیو  بود  ،  که ساعتها وسالها  همنشین مردم روزگار بود ،مرحوم مهدی سهیلی  خود مجری  خوش ذوق ،خوش بیان بود ،و حافظه  بسیار قوی داشت، و از ذوق وشوق ادبی بسیار سرشاری برخوردار  بود ، اگر شرکت کنندگان ،شعری را فراموش میکردند، وبه غلط می خوانند، اوبا فصاحت وبلاغت به  برنامه شعر ومشاعره  شور وحال  می داد ، که وصف شدنی نیست ،شنیدنی است وبس ! در حال حاضر پس از سالها که از ان دوران می گذرد   خوشبختانه هم اکنون در رسانه ملی ، شبکه آموزش هر شب برنامه  مشاعره  توسط ، استاد ارجمند و بزرگوار ادب دوست و ادیب توانمند جناب دکتر اسماعیل  آذر  برگزار می شود که الحق از برنامه بسیار عالی تحسین برانگیز است که در بخش زبان وادبیات پارسی است .


سخن از مرحوم مهدی  سهیلی سخنورقوی بود،و کلام او  در ذهن آدمی نفوذ میکرد، شعر  شاعران بزرگ را ، باشیوایی و حزن خاصی ادا می کرد، ،به اصول فصاحت ،بلاغت ،مهارت های  کلامی  ، اعجاز واژگان و انتقال پیام آن بخوبی آشنا بود ، می دانست لحن کلام را در شعر خوانی به چه شیوه ادا نماید ، که در مخاطب اثربیشتر  کند ، صدایش با صلابت  بود، در یکی از سالهای تقریبا دور ،مجری برنامه ای بود، که  در کنار سفره افطار ماه مبارک رمضان الشریف  هم سفره معنوی مردم بود، و برنامه ای  ادبی ،مذهبی با شور حال عرفانی تحت عنوان «دریچه ای به جهان روشنایی »که بعداز اذان مغرب ، افطار بلافاصله از  رادیوپخش می شد، که اختصاص به حکایات گلستان واشعار بوستان استاد سخن اخلاق ،جناب سعدی شیرازی داشت، آن چنان زیبا ،محسور کننده  ، اشعار و ابیات جناب  سعدی را با وجد شور وحال عرفانی می خواند،که  اشک شوق و امید  به لطف ازلی و ابدی پروردگار یگانه  را از دیدگان روزه داران جاری می ساخت، اثر این کلام مرحوم سهیلی با اشعار اخلاقی ، انسانی ،عارفانه ،عابدانه ،در مخاطبین که روزه دار بودند، اثرات بسیار مطلوب می گذاشت ،الحق شعرپارسی فاخر اثرگذار و ارزشمند،بایست به تواند  ایجاد سازندگی  در امور معاشی ،معادی ، شور وشوق، نشاط سر زندگی، شادی وطراوت  ، امید وانگیزه و شوق پرواز  در افراد ایجاد   نماید،وبه توان با همه مخاطبین خود در هر گروه سنی ارتباط عاطفی عقلی احساسی برقرار کند،اساسا فلسفه شعر همین است که در روح وجسم افراد اثرات سازنده نماید عنصر شعر بایست روح خستگی ،رخوت ،کسالت ،خمودگی ،افسردگی را پاک نماید و شوق زندگی به اینکه آدمی فنا پذیر نیست جاودانه است و بایست برای ابدیت آمادگی پیداکند.

مرحوم سهیلی در پشت جلد مجموعه اشعارش که به فرزند خود اهداکرده بود نوشت « فرزندم ، من نشستم تا توبرخیزی ، نوشت فرزندم فرزند بزرگ خانواده کوله بار خاطرات خانواده را بیشتر از سایر فرزندان به دوش می کشد..»

آثار : اشک مهتاب /سرود قرن /نگاهی در سکوت //لحظه ها و صحنه ها /بیا با هم بگرییم /چه کنم ؟ دلم از سنگ نیست /چشمان تو در آیینه اشک/اولین غم و آخرین نگاه /بوی بهار می دهد /طلوع محمد /در خاطر من/ پنجره یی به باغ های نور /پرواز در آسمان شعر /یک آسمان ستاره /کاروانی از شعر - 14 جلد /گنجواره سهیل - 3 جلد /مشاعره /گنج غزل /بزم شاعران/سرود خدا /شعر و زندگی /بوسه یی بر دست مادر /شاهکارهای سعدی /شاهکارهای صائب و کلیم /ضرب المثل های معروف ایران /خاطرات یک سگ /سر دبیر گیج /خدایش رحمت کناد.

در شعر زیر او به زیبایی  در وصف زندگی و نعمت هایش را مطرح می نماید و به آدمیان یاد می دهد در زندگی روزمره دچار روزمرگی نشوند

«زندگی » زیباست، کو چشمی که « زیبائی » به بیند ؟ 

کو « دل آگاهی » که در « هستی » دلارائی به بیند ؟ 

صبحا « تاج طلا » را بر ستیغ کوه، یابد 

شب « گل الماس » را بر سقف مینائی به بیند 

ریخت ساقی باه های گونه گون در جام هستی 

غافل آنکو « سکر » را در باده پیمائی به بیند 

شکوه ها از بخت دارد « بی خدا » در « بیکسی ها 

شادمان آنکو « خدا » را وقت « تنهائی » به بیند 

« زشت بینان » را بگو در « دیده » خود عیب جویند 

« زندگی » زیباست کو چشمی که « زیبائی » به بیند ؟

در یکی از سالها ی تقریبا دور ،مجری برنامه ای بود، که در کنار سفره افطار ماه مبارک رمضان الشریف هم سفره معنوی مردم بود ، و برنامه ای ادبی ،مذهبی با شور حال عرفانی بس زیبا تحت عنوان «دریچه ای به جهان روشنایی »که بعد از اذان مغرب ، افطار بلافاصله از رادیو پخش می شد، که اختصاص به حکایات گلستان و اشعار بوستان استاد سخن اخلاق ،جناب سعدی شیرازی داشت که الحق برنامه ماندگاری بود

جوانی ، داستانی بود 

پریشان داستان بی سرانجامی 

غم آگین غصه تلخی که از یادش هراسانم 

به غفلت رفت از دستم، وزین غفلت پشیمانم 

در وصف اصفهان و زاینده رود تصویر سازی بسیار خوبی نموده و در چند مصرع در شان ومقام ومنزلت اصفهان وهر سفرکننده به اصفهان را خاطرات آنان را تداعی می کند

اصفهان.ای اصفهان من تشنه زاینده رودت 

هرزمان گویم سلامت هر نفس خوانم درودت 

من به قربان تو وگل های زرد وسرخ وسبزت 

جان فدای آسمان آبی وابر 

ای بسا شبها که عاشق بودم و تنهای تنها 

گریه کردم گریهها با هایهای زنده رودت

 

--

مردم از نامهربانی،مهربانیها کجاست؟ 

همصدائیها چه شد؟ همداستانیها کحاست؟ 

پیری از ره آمد و دل را سر گلگشت نیست 

ای بهار و باغ و صحرا! آن جوانیها کجاست؟ 

از نسیم نغمه ما گل یه بستان می شکفت 

مرغک دل را بگو آن نغمه خوانیها کجاست؟ 

جمع یاران از سخن در باغ گل می ریختند 

یار کو؟باغ و چمن کو؟ گل فشانیها کجاست؟ 

عاقبت از در درآمد مرگ شوق و مرگ عشق 

زنده بودن را چه سود؟ آن زندگانیها کجاست؟!

خواه که تو ای پاره ی دل ! زنده بمانی 

چون ماه جهانتاب، در خشنده بمانی 

تا بنده سهیل منی و شمع سرایم 

خواهم ز خدا ، روشن و تابنده بمانی 

امید من آن است که در گلشن هستی 

چون غنچه گل با لب پر خنده بمانی 

چون زهره به پیشانی عالم بدرخشی 

تاجی شوی بر سر آینده بمانی 

خواهم که پس از من چو یکی نخل برومند 

تا زنده کنی نام پدر زنده بمانی 

نام تو « سهیل » است و فروغ دل مائی 

خوام که همه عمر ، فروزنده بمانی 

ای نور دلم ! بندگی خلق روا نیست 

خواهم که به درگاه خدا، بنده بمانی

---

ای... انسان!

اینکه پنداری به اقبال طلا جاوید خواهیماند

گوش دل بر خاک نه تا بشنوی فریاد قارونرا

آن نگونبختی که پردکرد از طلا صحرا وهامونرا

اینک اینک میزند فریاد:

جای زر،صندوق چشمم خانه ماراست

سینه ام از خاک گورستان گرانباراست

---

خدایا ، بنده ای درد آشنایم

بسر افتاده ای بی دست وپایم

ز غمها سینه ام دریاست،دریا

گواهم گریه های هایهایم

به در گاه تو می نالم به زاری

مرا بگذار با این ناله هایم

مرا در آتش عشقت بسوزان

مکن زین شعله ی سرکش رهایم

از این آتش، دلم را شعله ورکن

بسوزان، سوز دل را بیشترکن

به آه در گلو بشکسته، سوگند

بسوز سینه های خسته سوگند

به غم پرورده ی محنت نصیبی

که در خون جگر بنشسته،سوگند

به اشک مادری کز داغ فرزندـــ

فرو ریزد برخ پیوسته سوگند

بهبیماری که در هنگامه ی مرگ ـــ

برآید ناله اش آهسته ، سوگند

به آن برگشته ایام نگون بخت

 


برچسب‌ها: مشاهیر, ادبی, شاعر
نوشته شده در چهارشنبه 13 فروردین1393ساعت 6:9 توسط همایون رقابی|

نوروزتان مبارک...



برچسب‌ها: نوروز, ادبی, شعر, خیام
نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1392ساعت 0:2 توسط همایون رقابی|

نوروز مولانا...





برچسب‌ها: ادبی, مولانا, مشاهیر, شعر
نوشته شده در شنبه 24 اسفند1392ساعت 10:53 توسط همایون رقابی|


ای قوم به حج رفته...

 

 

مولانا



ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

معشوق همین جاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار

در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید

هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید

یک بار از این خانه بر این بام برآیید

آن خانه لطیفست نشان‌هاش بگفتید

از خواجه آن خانه نشانی بنمایید

یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت

یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید

با این همه آن رنج شما گنج شما باد

افسوس که بر گنج شما پرده شمایید


برچسب‌ها: ادبی, شعر, مشاهیر, مولانا, خواندنیها
نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند1392ساعت 4:3 توسط همایون رقابی|

شعری از شیخ بهائی...

مخمس


 

تاکی به تمنای وصال تو یگانه

اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه

خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟

ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه

رفتم به در صومعهٔ عابد و زاهد

دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد

در میکده رهبانم و در صومعه عابد

گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد

یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه

روزی که برفتند حریفان پی هر کار

زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار

من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار

حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار

او خانه همی جوید و من صاحب خانه

هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو

هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو

در میکده و دیر که جانانه تویی تو

 مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو

مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه

بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید

پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید

عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید

یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

عاقل به قوانین خرد راه تو پوید

دیوانه برون از همه آیین تو جوید

تا غنچهٔ بشکفتهٔ این باغ که بوید

هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید

بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه

بیچاره بهائی که دلش زار غم توست

هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست

امید وی از عاطفت دم به دم توست

تقصیر خیالی به امید کرم توست

یعنی که گنه را به از این نیست بهانه

 



برچسب‌ها: شیخ بهائی, ادبی, شعر, خواندنیها, مشاهیر
نوشته شده در جمعه 16 اسفند1392ساعت 0:2 توسط همایون رقابی|


شعری از مژگان عباسلو...



تا باد میان من و تو نامه‌رسان است
موی من و آرامش تو در نوسان است

دستی که مرا از تو جدا کرد نفهمید
دعوا نمک زندگی هم‌قفسان است

بگذار که اوقات تو را تلخ کنم گاه
شیرینی بسیار خوراک مگسان است

هرچند که هر شاخه‌گلی رنگی و بویی…
این شاخه به آن… هم صفت بوالهوسان است

اینطور هوا حامل توفان جدیدی ست
اینطور میان من و تو نامه‌رسان است
دنیا که به کام تو و من نیست، نباشد
ای کاش بدانیم به کام چه کسان است؟
 
برچسب‌ها: ادبی, شعر, خواندنیها
نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1392ساعت 15:30 توسط همایون رقابی|

زندگی...



برچسب‌ها: ادبی, شعر, سهراب سپهری
نوشته شده در جمعه 25 بهمن1392ساعت 0:5 توسط همایون رقابی|

یک رباعی از خیام...




برچسب‌ها: ادبی, شعر, رباعی, خیام
نوشته شده در چهارشنبه 23 بهمن1392ساعت 2:33 توسط همایون رقابی|

ارسالی: آقای بهروز جعفری (با تشکر)


دانلود اشعار بیش از



 ۵۹ شاعر ایرانی...


گنجور رومیزی نرم افزاری رایگان و آزاد است که به کمک آن می توانید، اشعار بیش از ۵۹ شاعر پارسی گو را مرور کنید. جستجو و برجسته سازی، نشانه گذاری، شماره گذاری ابیات، نمایش شعر تصادفی (فال)، کپی متن و چاپ از دیگر امکانات این نرم افزار است. پایگاه داده های این اشعار مبتنی بر پایگاه داده های اشعار سایت گنجور است و امکاناتی جهت مشاهدۀ اشعار متناظر و حاشیه های آنها در سایت گنجور نیز در این نرم افزار گنجانده شده است.

برای دانلود کلیک کنید
 



برچسب‌ها: ادبی, شعر, مشاهیر, گنجینه, خواندنیها
نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1392ساعت 4:21 توسط همایون رقابی|


خیام...



برچسب‌ها: ادبی, شعر, رباعی, خیام, مشاهیر
نوشته شده در شنبه 19 بهمن1392ساعت 0:5 توسط همایون رقابی|

یک رباعی زیبا از رودکی...


برچسب‌ها: ادبی, شعر, رباعی, مشاهیر
نوشته شده در جمعه 18 بهمن1392ساعت 4:51 توسط همایون رقابی|


یک رباعی از خیام...



برچسب‌ها: مشاهیر, ادبی, هنر
نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن1392ساعت 3:18 توسط همایون رقابی|


با سعدی...



برچسب‌ها: ادبی, مشاهیر
نوشته شده در یکشنبه 22 دی1392ساعت 2:37 توسط همایون رقابی|


ضرب المثل های فارسی...


در جدول زیر ضرب المثل های پارسی  بر اساس حروف الفبا دسته بندی شده اند که شما عزیزان علاقمند به آشنایی هر چه بیشتر زبان پارسی می توانید با کلیک روی هر حرف ضرب المثل هایی که با همان حرف انتخابی شما شروع میشوند را مشاهده و مطالعه بفرمائید.
 
ح
 
 
 


برچسب‌ها: ادبی, ضرب المثل ها
نوشته شده در جمعه 20 دی1392ساعت 0:13 توسط همایون رقابی|


 

حرف دل...

 ابوالقاسم لاهوتی

 

نشد یک لحظه از یادت جـــدا دل          زهــی دل آفـرین دل مرحبا دل

زدستش یک دم آســـایش ندارم           نمی دانم چـــه بایـد کرد با دل

هزاران بار منعش کردم از عشق         مگـــر بـر گشت از راه خــطا دل

به چشمانت مرا دل  مبتلا کـــرد            فلاکت دل مصیبـــت دل بلا دل

از این دل داد من بستان خــدایا            ز دستش تا به کـی گویم خدادل

درون سینه  آهــــــی هم ندارم            ستمکش دل پریشان دل گدادل

به تاری گردنش را بسته  زلفت           فقیـر و عاجز و بی دست و پا دل

بشــــد خاک و ز کویت بر نخیزد            زهـــــی ثابت قدم دل با وفا دل

ز عقل و دل دگر از من مپرسید            چو عشق آمد کجا عقل و کجا دل

تو لاهوتی ز دل نالی دل از  تو             حیــا کن یا تو ساکت باش یا دل


برچسب‌ها: ادبی, شعر
نوشته شده در چهارشنبه 18 دی1392ساعت 1:48 توسط همایون رقابی|

تک بیتی از همایون رقابی...



برچسب‌ها: همایون رقابی, ادبی
نوشته شده در سه شنبه 3 دی1392ساعت 1:53 توسط همایون رقابی|


تقــــــــــــدیــــــــر...


شعر زیبائی از سعدی.

 

شبی کـُــــــــردی از درد پهلو نخفت

طبیبــــــــــی در آن ناحیت بـود گفت

از آن دســــــــــت کو برگ رز میخورد

عجــــــــــب دارم ار شــب بپایان برد

که در ســـــــینه پیکـــــــــــان تیرتتار

به از نقــــــــــــل مأکول ناســــــازگار

گر افتد بیک لقـــــــــــــمه در روده پیچ

همــه عمــــــــــــر نادان براید به هیچ

قضـــــــــا را طبیب هم در آنشب بمرد

چهل سال از آن رفت و زنده است کرد


برچسب‌ها: ادبی, مشاهیر, زندگی
نوشته شده در سه شنبه 3 دی1392ساعت 1:29 توسط همایون رقابی|

سخنی از حافظ...



 عالمی دیگر بباید ساخت


و ز نو آدمی...


برچسب‌ها: ادبی, نکته ها, مشاهیر
نوشته شده در یکشنبه 24 آذر1392ساعت 0:15 توسط همایون رقابی|

ارسالی: یک دوست (با تشکر)


کوچه...


*كــوچـــه اثری ماندگار از زنده یاد فریدون مشیری*
بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم،؛
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،؛
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،؛
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.؛

در نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،؛
عطر صد خاطره پیچید:؛

یادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.؛

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.؛
من همه، محو تماشای نگاهت.؛

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید، تو به من گفتی:؛
از این عشق حذر كن!؛
لحظه‌ای چند بر این آب نظر كن،؛
آب، آیینة عشق گذران است،؛
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،؛
باش فردا، كه دلت با دگران است!؛
تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!؛

با تو گفتم:‌ حذر از عشق!؟ ندانم!؛
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!؛

روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،؛
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم،؛

باز گفتم كه : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!؛

اشكی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت

اشك در چشم تو لرزید،؛
ماه بر عق تو خندید!؛

یادم آید كه : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه كشیدم.؛
نگسستم، نرمیدم.؛

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،؛
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،؛
نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم


بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!؛





*كــوچـــه سروده "هما میرافشار"*

(پاسخی به اثر فریدون مشیری)

بی تو طوفان زده دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی ...
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم،
دگر از پا نشستم
گوئیا زلزله آمد،
گوئیا خانه فروریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو، کس نشنود از این دل بشکسته صدائی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی

تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من
که ز کوی‌ات نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی؟!
نتوانم، نتوانم
بی تو من زنده نمانم



*و اين هم آخرين شعر فريدون مشيري در پيري در باب كوچه!؛*

دوستي مي گفت شعر كوچه ات؛
همچنان روشنگر دلهاي ماست!؛
گفتمش: از كوچه ديگر دم مزن!؛
زانكه شعر و عشق از كوچه جداست!؛
نيك بنگر هر طرف در هر گذر؛
نام خون آلوده اي بر كوچه هاست!؛


برچسب‌ها: ادبی, مشاهیر
نوشته شده در جمعه 22 آذر1392ساعت 0:10 توسط همایون رقابی|

با حافظ...



در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه‌ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
عقل می‌خواست کز آن شعله چراغ افروزد
برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد
دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند
دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد
جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت
دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد
حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت
که قلم بر سر اسباب دل خرم زد
 


برچسب‌ها: ادبی, مشاهیر
نوشته شده در جمعه 15 آذر1392ساعت 3:14 توسط همایون رقابی|

تک بیتی از حافظ...



برچسب‌ها: ادبی, مشاهیر
نوشته شده در پنجشنبه 14 آذر1392ساعت 11:47 توسط همایون رقابی|

غزلی زیبا از حافظ...


 
                                     آن که از سنبل او غالیه تابی دارد
                                      باز با دلشدگان ناز و عتابی دارد

                                    از سر کشته خود می‌گذرد همچون باد
                                   چه توان کرد که عمر است و شتابی دارد
                                      ماه خورشید نمایش ز پس پرده زلف
                                       آفتابیست که در پیش سحابی دارد

                                چشم من کرد به هر گوشه روان سیل سرشک
                                         تا سهی سرو تو را تازه‌تر آبی دارد

                                       غمزه شوخ تو خونم به خطا می‌ریزد
                                      فرصتش باد که خوش فکر صوابی دارد

                                   آب حیوان اگر این است که دارد لب دوست
                                   روشن است این که خضر بهره سرابی دارد
                                       چشم مخمور تو دارد ز دلم قصد جگر
                                       ترک مست است مگر میل کبابی دارد

                                        جان بیمار مرا نیست ز تو روی سؤال
                                  ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد

                                    کی کند سوی دل خسته حافظ نظری
                                 چشم مستش که به هر گوشه خرابی دارد

 


برچسب‌ها: ادبی, شعر
نوشته شده در جمعه 8 آذر1392ساعت 10:41 توسط همایون رقابی|

 شعری از سعدی...


ره عقل جز پیچ بر پیچ نیست
بر عارفان جز خدا هیچ نیست


توان گفتن این با حقایق شناس
ولی خرده گیرند اهل قیاس


که پس آسمان و زمین چیستند؟

بنی آدم و دام ودد کیستند؟


پسندیده پرسیدی ای هوشمند
بگویم گر آید جوابت پسند


نه هامون و دریا و کوه و فلک
پری و آدمی‌زاد و دیو و ملک


همه هرچه هستند ازان کمترند
که با هستیش نام هستی برند


عظیم است پیش تو دریا به موج
بلندست خورشید تابان به اوج


ولی اهل صورت کجا پی برند
که ارباب معنی به ملکی درند


که گر آفتاب است یک ذره نیست
وگر هفت دریاست یک قطره نیست


چو سلطان عزت علم بر کشد
جهان سر به جیب عدم درکشد

 


برچسب‌ها: ادبی, مشاهیر
نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1392ساعت 4:33 توسط همایون رقابی|

غزلی از پروین اعتصامی...



بی روی دوست، دوش شب ما سحر نداشت
سوز و گداز شمع و من و دل اثر نداشت
مهر بلند، چهره ز خاور نمینمود
ماه از حصار چرخ، سر باختر نداشت
آمد طبیب بر سر بیمار خویش، لیک
فرصت گذشته بود و مداوا ثمر نداشت
دانی که نوشداروی سهراب کی رسید
آنگه که او ز کالبدی بیشتر نداشت
دی، بلبلی گلی ز قفس دید و جانفشاند
بار دگر امید رهائی مگر نداشت
بال و پری نزد چو بدام اندر اوفتاد
این صید تیره روز مگر بال و پر نداشت
پروانه جز بشوق در آتش نمیگداخت
میدید شعله در سر و پروای سر نداشت
بشنو ز من، که ناخلف افتاد آن پسر
کز جهل و عجب، گوش به پند پدر نداشت
خرمن نکرده توده کسی موسم درو
در مزرعی که وقت عمل برزگر نداشت
من اشک خویش را چو گهر پرورانده‌ام
دریای دیده تا که نگوئی گهر نداشت
 


برچسب‌ها: ادبی, مشاهیر
نوشته شده در پنجشنبه 23 آبان1392ساعت 12:51 توسط همایون رقابی|


برچسب‌ها: ادبی, شعر
نوشته شده در جمعه 3 آبان1392ساعت 4:3 توسط همایون رقابی|

غزلی از حافظ...


گرچه بر واعظ شهر این سخن آســان نشود              تا ریـــا ورزد و ســــالوس مســـلمان نشود

رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است             حیوانی که ننوشد مــــــی و انســان نشود

گوهــــــر پاک ببایـــــــــد که شود قابل فیض              ورنـه هر سنگ و گلی لولو و مرجان نشود

عشق میورزم و امیــــــــد که این فن شریف             چون هنرهای دگر موجب حرمـــــــان نشود

دوش میگفت که فـــــــــــردا بدهم کام دلت             سببی ساز خـــــدایا کــــــه پشیمان نشود

حسن خلقی ز خـــــــــــدا میطلبم خلق ترا              تا دگـــــر خاطر مـــــــــا از تو پریشان نشود

ذره را تا نبــــــود همت عــــــــــــالی حافظ               طالب چشمه خورشیــــــد درخشان نشود


برچسب‌ها: ادبی, مشاهیر
نوشته شده در پنجشنبه 25 مهر1392ساعت 0:15 توسط همایون رقابی|

ارسالی: خانم فاطیما(با تشکر)

خانه ای پر دوست...

 

من دلم می‌خواهد
خانه‌ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوست‌هایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو...؛
 
هر کسی می‌خواهد
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
 
شرط وارد گشتن
شست و شوی دل‌هاست
شرط آن داشتن
   یک دل بی رنگ و ریاست...
 
بر درش برگ گلی می‌کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می‌نویسم ای یار
خانه‌ی ما اینجاست
 
تا که سهراب نپرسد دیگر
" خانه دوست کجاست ؟ "
 
 
 
(( فریدون  مشیری ))
 


برچسب‌ها: ادبی, مشاهیر
نوشته شده در جمعه 19 مهر1392ساعت 3:42 توسط همایون رقابی|


شعرزیبائی از عماد خراسانی...



دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم
                             از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم

غمم این است که چون ماه نو انگشت نمایی
                           ورنه غم نیست که در عشق تو رسوای جهانم

دم به دم حلقه این دام شود تنگتر و من
                                    دست و پایی نزنم خود ز کمندت نرهانم

سرپر شور مرا نه شبی ای دوست به دامان
                                        تو شوی فتنــه ساز دلم و سوز نهانم

ساز بشکسته ام و طائر پر بسته نگارا
                              عجبی نیست که این گونه غم افزاست فغانم

نکته عشق ز من پرس به یک بوسه که دانی
                                 پیــر این دیر جهان مست کنم گر چه جوانم

سرو بودم سر زلف تو بپیچید سرم را
                                          یاد باد آن همه آزادگی و تاب و توانم

آن لئیم است که چیزی دهد و باز ستاند
                                     جان اگر نیز ستانی ز تو من دل نستانم

گر ببینی تو هم آن چهره به روزم بنشینی
                                 نیم شب مست چو بر تخت خیالت بنشانم

که تو را دید که در حسرت دیدار دگر نیست
                              "آری آنجا که عیان است چه حاجت به بیانم؟


برچسب‌ها: ادبی, مشاهیر
نوشته شده در پنجشنبه 18 مهر1392ساعت 10:11 توسط همایون رقابی|

ارسالی: خانم مهرنوش رقابی(با تشکر)

ماتریس متقارن در ادبیات...

 

 

این شعر به صورت عمودی وافقی یک جور خوانده می‌شود
یا ماتریس متقارن در ادبیات

 از چهره         افروخته         گل را        مشکن

افروخته
        
رخ مرو        تو دگر         به چمن

گل را  
     
تو دگر           مکن خجل        ای مه من

مشکن  
    
به چمن       ای مه من       قدر سخن


برچسب‌ها: ادبی, هنر
نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1392ساعت 2:30 توسط همایون رقابی|



برچسب‌ها: ادبی, مشاهیر, زندگی
نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1392ساعت 15:27 توسط همایون رقابی


آخرين مطالب
»
» پسر بچه ای در حال عبور از خیابان با اتوبوس اسباب بازیش
» آیا ماندن در یک ازدواج ناسالم بخاطر بچه ها صحیح است؟!
» چرا انجیر مقوی است؟
» عوارض مصرف الکل
» طنز فضائی
» درمان دیابت و چاقی مفرط با روش تغذیه طبیعی
» مسجد ایاصوفیه، ترکیه
» آنچه اگر یک پرنده بودی میدیدی
» ساخت مجسمه نلسون ماندلا

Design By : Pichak